تبليغاتX
بوسه های خرامان

بوسه های خرامان
بودنم را به بودنت وام داده ام


 

غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

                                                          جوجو

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388 1:30 توسط پیشی و جوجو |


 

خواب که بودم به تو فک می کردم تو خواب و بی خوابی بود...

داشتم فک می کردم چه قدر خوبه که تو رو دارم که تو هستی.

به تو که فک می کنم تنم گرم می شه پر از تمام اون چیزایی می شم که ندارم.

مرسی که هستی ... دوست دارم برای تمام همیشه.

                                                                           جوجو

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388 6:53 توسط پیشی و جوجو |


 

من به تو می گم و تو هم باو نکن اما بار کن.

این روزا هر جور که راه می رم و هر جور که نفس می کشم و هر جور که غلت می زنم

به تو فک می کنم و وقتی بهت می گم باورت نمی شه.

مدام از این قلبا دور سرم می چرخه و عشقولانهگی من رو بیشتر و بیشتر می کنه.

الان که دارم اینا رو می نویسم بیشتر به این موضوع شک می کنم.

راستش رو بگو چیز خوم کردی یا ورد خووندی؟

شایدم دوتاش...

الان ۱۹ ماه و یک هفته از ما شدنمون گذشته.

ولی انگار که همین که ما شدیم دیروز بود هنوز تازه تازه است برام مثل یه نون داغ داغ...

هرچند خیلی ساعتا و خیلی روزای هفته و ماه رو باهمیم

 ولی بازم دلم برات تنگ می شه

 من که می گم چیز خورم کردی می گی نه.

                                                                               جوجو

+ نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388 3:16 توسط پیشی و جوجو |


 

زیاد فکر کردم که تو را برای چه می خواهم ....چه چیزی را می خواهم با تو تجربه کنم ؟؟؟

ایا من و توو دریا به هنگام طلوع یا غروب خورشید اینقدر خواستنی است؟

 یا قدم زدن با تو در باران غمگین پاییزی ....یا برف بازی شادمانه ی ما وقتی که گلوله های برف را پر از عاشقانه هایمان می کنیم و به سوی هم پرتاب...؟؟؟

 یا خیره شدن در نی نی چشمانی که همه ی آسمان من در اوست؟؟

بوسیدن لبهایی که سرچشمه ی شرابهای آسمانی است؟

و حس کردن دستانی که مهربانی اهورایی را در رگهای سرد من جاری می کند؟

براستی من تو را برای چه می خواهم؟برای همآغوشی ناگزیر ببرهای وحشی تنم با مارهای خوش ترکیب پیکر بیقرار تو؟

برای کودکانی که از من و تو زادن را می طلبند و نام پدر و مادر برای من و تو؟

برای چه دیوانه وار بر دیوارهای اتشین دلم چنگ می زنم و تو را صدا می کنم؟

زیاد فکر کردم....شاید برای یه شب سرد زمستان می خواهمت....که من باشم و تو باشی و هیچ....برای اتشی و فنجان گرم و دستهای گرمتر ما...و گم شدن در اغوش مهربان تو تا ابد....برای صبحی که چشمان من فقط بر چهره ی نازنین تو باز شود و رخوت بی مانند خواب دوباره ...وقتی که در آغوش من پناه می گیری و سرانگشتان عاشق من خطوط صورتت را نوازش می کند...یا غروبی که با همیم و دلتنگی مرا خرد نمی کند ....چرا که دلیلی برای دلتنگیم نیست...شاید تو را برای خودم می خواهم .....که احساس کنم خوشبخت تر از من کسی نیست و کاشف واقعی مرزهای ناشناخته ی روح تو تنها من بوده است...که حست کنم و با هم ترانه هایی را بشنویم که من در نبودت باآانها زندگی کرده ام...

اما...

اما دوستت دارم نه به به خاطر اینها نه به خاطر تمام آن چیزهایی که می گویم و می خواهم ....

دوستت دارم به خاطر اینکه تو ، تو هستی. تو همان تمام نا تمام من همان نیمه گم شده ام، دوستت دارم چون تو خودت هستی بی هیچ چیز دیگر... دوستت ارم آن چنان عاشقانه که تنها مای بزرگمان به آن اندازه ست........دوستت دارم.

نه ماهگیمون مبارک

            جوجو                                                                          

+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387 23:18 توسط پیشی و جوجو |


 

می بینی چه قدر زود گذشت....

داشتم فک می کردم. همه چی مثل یه فیلم از جلو چشام گذشت.

 لحظه های خوب لحظه های خیلی خوب لحظه های شادی لحظه های دوری...

داشتم فک می کردم همچینم زود نگذشتا.

یاد اون شلوار پاره من توی اون رستوران.

یا اون عکسها و شبها. شبهایی که به صب وصل می شدن.  یادشون به خیر.

روزها داره می گذره پیشی. می بینی تند و تند می گذره.

الان انگاری یه مای گنده گنده دارم که هی همین طور داره گنده تر می شه.

دوست دارم پیشی خانم خوشکلم. خیلی خیلی زیاد.

هشت ماهگیمون که مبارک ایشالا جشن هشت سالگی.

کلی دلم برات تنگ شده ها......

                                                                                      جوجو

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387 23:35 توسط پیشی و جوجو |


 

آخر مگر می شود حوصله کرد؟

نه!

باور کن نمی شود...

آن همه این ثانیه های زنجیر وار را.

                                              جوجو

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387 4:14 توسط پیشی و جوجو |


 

نمی دونم

انگار بازم به اون نمی دونم گرفتار شدم

خیلی دلتنگم شاید نگران شاید هم می ترسم...

آره می ترسم . می ترسم از اینکه مجبور بشی بری . می دونی که دلم نمی خواد می دونم که دل تو هم نمی خوای. تو این چند وقت جنگیدیم و جنگیدیم اما انگار مجبوریم که تسلیم بشیم...

می دونی دلم تنگ شده دلم پر بغض شده تو این هفته هزار بار فریادت زدم هزار بار گریستم شاید بگی که یادم می ره یا مهم نیست برام نه باور کن که یادم نمی ره نمی دونم هیچی نمی دونم فقط می دونم که تو تمام نا تمام منی. نصفه گم شده من نصفه مای خود خود خودم فقط می دونم که دوستت دارم خیلی خیلی خیلی... دوستت دارم برای تمام لحظه های پیش رویمان.

                    جوجو

 

+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387 0:24 توسط پیشی و جوجو |


 

سرآغاز آب بود؛

       و خاک و سنگ،

       و من.

تا تو آمدی...

آغاز سرآغاز.

             - بهانه ای نیست.

               یا دلیلی برای هر آنچه نیست -

تا تو آمدی...

       من نیز از آب آمدم؛

       که سنگ آب شد؛

       و خاک من؛

       غبار از تن و من از تن.

و من...

آکنده از تو؛

تا تو آمدی.

                                         جوجو

+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387 2:28 توسط پیشی و جوجو |


نمی دونم فهمیدی یا نه؟

امشب به شمار نفس هایم غش کردم

تو می خندیدی و من از حال می رفتم تو نگاهم می کردی و من در نگاهت آب می شدم دستانم را می فشردی و من لبالب عشق می شدم...امشب به شمار نفس هایم نفس هایت را بوییدم و مردم.

و تو زیبا بودی. زیبا ترین و بهترین. بهترین و زیباترین تو زیبا بودی. زیبا ترین و بهترین.

مردم در نگاه بی پروایت. می دانی دانستن اینکه امشب و اینجا بمیری آن هم کنار خنده های تو می دانی چه قدر شادی آورست و من با هر نگاه مردم و با هر خنده ات نفس کشیدم. نمی دانم می دانی تمام منی تمام نا تمام من....می دانم که دوستت دارم را اگر به شمار نفس هایم بگویم کم گفته ام اما دوستت دارم به شمار نفس هایمان.

و امشب من به شمار نفس هایمان غش کردم ( البته نمی شد که تو بغل تو ولی غش کردم).

 

                                                        جوجو

+ نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387 3:8 توسط پیشی و جوجو |


 

این روزها گرم گرمم

به آغوشت می اندیشم...

نگاهت که می کنم خیره خیره

پرواز می کنم

و تو

اینجایی

در آغوشم

و من

گرم گرمم

به آغوشت می اندیشم....

                                       جوجو

 

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387 4:4 توسط پیشی و جوجو |


 

می دونی داشتم فک می کردم، نمی دونم به چی ولی انگار داشتم به همه چی فک می کردم...

به تمام روزهای تنهایی، به تمام تنهایی ها، به تمام غم هایی که رفتند. رفتند و انگار نه انگار که نیستند.

داشتم فک می کردم تا حالا از رفتن چیزی این قد خوشحال بودم... اما هرچی فک می کنم چیزی یادم نمیاد.

دارم همین طور که فکر می کنم این فنجون قهوه رو سر می کشم یهو یاد یه فنجون چایی آبی می افتم شایدم قرمز بود... نشسته بودم کف زمین چهار زانو و داشتم چایی می خوردم، جوشیده بود انگار ؛ درست یادم نیست ولی اصلا احساس نکردم آبزیفو ِ با یه دلهره عجیب داشتم چایی رو سر می کشیدم و خیره به چشمای تو نگا می کردم اصلا هم به هیچی فک نمی کردم نه به دلهره نه به رفتنم و نه به بعدش. می دونستم راستش رو بخوای می دونستم که انگاری همه چی همونی می شه که تو می خوای می دونستم که اشتباه الماسم رو پیدا کردم. داشتم چایی رو تموم می کردم که یه چیزی ته دلم بود می خواستم فریادش بزنم اصلا خود خودش داشت می اومد بالا که بشینه روزبونم که فریادش بزنم اومد ولی یه نگاه بود که زبونم رو بند آورد تنها سرم رو انداختم پایین و جورابای سفیدم رو پوشیدم. یادم نمیاد چرا با اون شلوار جین مشکی جوراب سفید پوشیده بودم. اما تا پام رو از در گذاشتم بیرون یهو دوباره اومد همون فریاد همون ولی انگار دیر بود و تو گفتی برو و من سرم انداختم پایین و با همون دلهره عجیب رفتم تو حیاط و...

ولی بالاخره فریادش زدم یادمه درست یادمه وقتی سرمست شدم با نفسای تو با گرمای عشق تو وقتی اون نگاهت توی اون خیابون یادته رو اون سکو کنار خیابون همونجا که نگران بودی همونجا آره فریاد زدم گفتم که می خوام همیشه یه ما باشیم یه مای گنده یادم نمای چه جوری رسیدیم به پارکینگ دیگه نه صدایی می تونستم بشنوم و نه اینکه چیزی ببینم تنها این گرمای دستان تو بود که آرومم می کرد.

الان که دارم قهوه رو تموم می کنم یاد اون یه لیوان آب می افتم که خوردیم هیچ وقت مزش از زیر زبونم نمی ره.

دیگه یه چرخی زدم و فنجون خالی رو گذاشتم روی ظرفشویی با خودم گفتم امشب نگا کن یاد چه چیزایی افتادم به خودم گفتم برو بابا بشین جوجو خان این کارات رو تموم کن تو هم کشتی مارو با این بیمارستانت ولی نمودنم چرا دست و بالم به کار نمی ره.

-          نگاش کن تو رو خدا چه ناز شده نازنازی خودمه آخی چه قد دلم براش تنگ شده.

آره یادم اومد این عکسه یادم آورد. یه هفت روزی انگار مونده بود بود که من سر از پا نمی شناختم اما این هفت روز کجا و اون هفت روز کجا آخه الانم همین هفت روز مونده ولی این بار انگار هفتاد روزه. آره انگار هر یه روز داره مثل یه سال می گذره. وای خدا چه قد کار دار باید برم موهام رو اصلاح کنم اون چیزی که برات دیده بودم بگیرم این گلا رو برات آماده کنم اووه چه قد کار دارما ولی آخه دست و بالم به کار نمی ره که... می دونم به چی فک می کنم آره به همه چی به همه هستی خودم به پیشولی شیطون خسیس اصفهانی اسکاتلندی کوشولوی بالدار اوه اوه الان اژدها وارد می شدم با اون نفسای داغ داغ که من قارچای خودم رو باهاش کفاف می کنم.

-          سلام اژدها کوشولو

آره می دونم؛ دارم فک می کنم. به تو تمام نا تمام من.

دوستت دارم.

جوجو

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 3:22 توسط پیشی و جوجو |


 

کسی نیست.

کسی نیست انگار.

باز من مانده ام و بی تابی.

کسی نیست انگار.

و من

در آغوشت،

بهانه هایم را به نگاهی باخته ام.

هیچ می دانستی؛

تمام این روزها خوابهایم،

از آن توست.

و تو

می دانم؛

که اینجایی.

نگاه که می کنم تنم را،

تن بی تنم را،

تو را که ایستاده ای؛

غرور آباد عشقم  را می بینم.

                                                                         جوجو

 

پیشی نوشت: از جوجو پرسیدم غرور آباد عشق یعنی چی؟ اونم توضیحات جامع و کاملی داد که دیدم حیفه همراه این شعر یادگار نمونه. این است آن توضیحات:

به روستا مي گن آبادي، يه جايي مثل سرزمين، اما سر زمين پر از سبزي و زيبايي 

فرض کن کوير رو. تو کوير هيچ جا آب نيست. حالا اگه يه جا آب پيدا بشه اونجا سرسبز مي شه. اونجا آبادي مي گن بهش. انگاري که توي يه برهوت همين يه تيکه از سرزمين خدا سر سبزه اين آباديه ديگه. حالا توي اين آبادي که اينجا داريم، به جاي سرسبزي اون آبادي مذکور توي کوير، عشق داريم. يعني که توي دنيا که عشق نمي توني پيدا کني، يه جايي هست که عشق پيدا کردي و آباد شده. به خاطر وجود عشقه که آباد شده. اما غرور: اين آبادي که با عشق آباد شده هرجايي نيست که، کميابه. نمي شه به راحتي پيداش کرد. برای همين بهش غرور مي ورزي. به آبادي عشقت مغروري، مغروری که اين آبادي رو داري و عضوی از اين آبادي هستي.

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 1:3 توسط پیشی و جوجو |


 

تمام وجودم را از یاد برده ام؛

که تمامم را

تمام تو،

تمام کرده است.

                                            جوجو

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 0:40 توسط پیشی و جوجو |


 

اینجا

کنار این بی تابی ها

که تو را می خوانند؛

کنار این بی پروایی ها

که عشق می سرایند؛

رویایی است

که رویا نیست؛

و گلی

که گل نیست؛

و من،

در آغوشش.

 

لب هایم را به نفس هایت دوخته ام.

اینجا

کسی نیست انگار

دنیایی نیست انگار

تویی

و من

و عشق

و گرمایی به بی همتایی تو...

                                                    جوجو

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 2:17 توسط پیشی و جوجو |


 

نگاهت انتهای شبهای بارانی است و من هنوز خیس نگاه توام!

                                                            جوجو

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387 0:50 توسط پیشی و جوجو |


 

اینجا کنار تو ایستادن خود عشق است، خود رویا، خود بی تابی.

تو را که می بینم عشق می بینم، شور، زندگی، تمام نا تمامم.

تو را که می بوسم انگار تمامم غرق تو می شود.

و تو

انگار خود منی.

و تو

انگار خود عشقی.

و تو...

و تو خود تویی.

خود بی تابی، خود عشق.

تو را که به آغوش می کشم،

تو که مرا می بوسی،

مست می شوم.

مست تو

خود تو

خود عشق

خود من

خود ما.....

                                                                                   جوجو

پیشی نوشت: مرسی جوجو. منم همینایی که گفتی. است...
پیش تو نشستن وقتی اینو می نوشتی خیلی کیف داره، خیلی زیاد...
دوستت دارم جوجو جونم...
عیدت هم خیلی مبارک. (با تاخیر!)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 14:59 توسط پیشی و جوجو |


 

تنها ساعتی باقی است

اینجا انگار کسی نیست جز تو

انگار چیزی نیست جز عشق

انگار دنیایی نیست جز دنیای ما

بهاری نیست الا بهار ما

تمام کردی تمام نا تمامم

می خواهم در این سکوت فریاد برارم

دوستت دارم.

سال نو مبارک پیشی.

امیدوارم سالی بهتر از همیشه داشته باشیم.

کنارهم پایدار تر استوار تر عاشق بمانیم.

                                                       جوجو

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387 8:18 توسط پیشی و جوجو |


 

گفتم بارها و بارها گفتم و تو باور نکردی.

تو بزرگی بزرگتر از آنچه می اندیشی.

تو بزرگی به بزرگی روح بزرگت

و امروز با تمام وجود بزرگیت را به رخم کشیدی.

و امروز بزرگی ات را نه به من به همه نمایاندی.

یادت هست می گفتم و تو باور نداشتی.

امروز در آغوشت در گرمای عشقمان که بودم

امروز در نگاه تو که خیره به چشمانم از همیشه سخن می گفت

امروز که نفس هایم را به بوسه هایت دوختم............

نمی دانم انگار هزاران هزار سال بود تو را می جستم

با تو حرف می زدم

انگار هزاران سال بود دوستت دارم.

و امروز تمام تنم پر از تو شد پر از عشق.

تمامم کن! تمام نا تمام من.

                                                               جوجو

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386 18:47 توسط پیشی و جوجو |


 

نگاهت می کنم، اینجا سرزمین ماست، دنیایی از جنس ما، از عشق.

نگاهت می کنم، نفس هایم را به نگاهت می بازم.

نگاهت می کنم، می خندی، می خندم.

نگاهت می کنم، پر از عشق می شوم، پر از تو...

گاهی سکوت به اندازه تمام درد دل هاست.

آن گاه است که چشم ها با هم سخن می گویند.

از رازها و از عشق های نهان.

چشم هایم چیزی گفت یا نه نمی دانم؛

ام می خواهم فریاد زنم که...

                               دوستت دارم.

جوجو

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386 23:45 توسط پیشی و جوجو |


 

 این بار را می دانم...

می دانم که فردا میایی.

می دانم فردا پر از عشق است؛

پر از پرواز،

پر از تو.

تمام تنم تو را فریاد می زند، تمام نا تمامم.

این ثانیه سراسر دل تنگی است؛

سراسر بی تابی و التهاب.

کاش این ثانیه در چشم بر هم زدنی بگذرند.

و من

نفس هایم را به نگاهت بسپارم.

                                       جوجو

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 22:46 توسط پیشی و جوجو |


 

2 روز دیگر...

گوش کن؛ می شنوی؟ صدایی می آید.

صدای بی تابی قلب هایمان است؛

صدای خروش هم آغوشی بوسه هایمان؛

چه روزهایی، پر از تو، پر از من، پر از ما.

پر از عشق....

جوجو

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386 23:52 توسط پیشی و جوجو |


 

4 روز دیگر...

این روزها نمی گذرند؛

هستند که انگار نیستند؛

که کاش نبودند.

هر لحظه سالی و هر روز انگار قرنی است؛

میان ما چیست؟ جز عشق؟

و تنها روزهایی که می خرامند.

اینجا پر از بی تابی است پر از نگاهی دل تنگ پر از تو...

و سر انجام پروازخواهیم کرد....باهم با عشق......

                                                          جوجو

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386 0:46 توسط پیشی و جوجو |


 

10 روز دگر مانده...

و من،

تمام تنم پر از انتظار است....

این روزها به هر سو می نگرنم نگاهی می بینم آشنا.

صداها انگار نیستن جز یکی.

راه می روم.

به راه رفتم می خندم، پر از پرواز است.

نه این چنین.

اما این چنین...

می دانم و تو هم می دانی که چگونه پر از پروازم.

راه که می روم تنها نیستم

روزهاست تنها نیستم

ایستادنم، خندیدنم، خرید رفتنم، نشستنم، فکر کردنم، نوشتنم.......و تمام بودن هایم.

تمام نگاه ها، تمام صداها....

این تویی...

تمام نا تمام من.

                                           جوجو

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386 23:35 توسط پیشی و جوجو |


 

نمی دانم چگونه آغاز کنم.

چگونه چیزهایی را که در گذر ثانیه ها به آن می اندیشم بگویم.

نمی دانم چگونه بگویم . . .

                                 دوستت دارم.

اما روزهاست احساس می کنم که کسی در باد فریادم می زند.

آنگاه تمام بادها کلمه شدند و تو را فریاد زدند.

آنگاه که اندیشه هایی از سر بی تابی

همچو پره های برف رقص رقصان بر سرم باریدند.

آنگاه که تمام آینه ها از برق چشم هایت نورانی شدن......

آسمان جلوه ای شد از حرکت دست تو

و دریا قطره ای بر چشم تو،

جنگل شرمگین از نگاه تو

و تو چهره ای که تمام آینه ها را نورانی کرده

و این گونه بود که ردپای تو بر جاده ی احساسم حک شد...

 

                                    جوجو

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 21:55 توسط پیشی و جوجو |


 

تو را به جای تمام کسانی که دوست ندارم و نداشتم نمی خواهم داشته باشم دوست می دارم.    

تو را به اندازه غرور مغرورم دوست می دارم....
اما چه کنم. به همین دل خوشم. باور کن.

نه آنکه صدایی دلم را بلرزاند و نگاهی تنم را.
و تو را به داشتن نداشته هایم دوست می دارم.
و تو پر زیبایی.
و من پر تنهایی.
و تو را به اندازه تمام تنهایی ها دوست می دارم.

دوستت دارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا....
دیروز را دوست دارم چون تو را دوست دارم چون از تو یادگار است.
فردا را دوست دارم چون در آرزوی توام
و امروز را دوست دارم به خاطر یاد تو
و تو را دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم و دوست دارم...
و تو را دوست دارم.

جوجو

+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386 23:26 توسط پیشی و جوجو |


    

در آغوش تو می گیرم بهاری را که سپید روزهایی در یادش بودم. 
تو آغاز خواب نیستی یا رویا

من بیدارم نه در رویا
کسی نیست انگار 

و من تورا و تو مرا مشق عشق می دهیم 
و سر انجام غباری را می زداییم 
که حتی رنگین باران های سیل آسا برش غربتی بوده اند.
من به زبانم می گویم خلسه ای نیست
بگذار تا آرام گیریم
خلوت بی رنگی ما نیز از آن ماست

اگر فقط یک بار به چیزی بنگریم 
که حتی ماه نیز به آن نیندیشید. 
به عشق...


زندگی آغازی و پایانی و بهاری نیست 
که تنها بگذرانیم و نگوییم که چگونه به آن خندیدیم.

غربتی است از فراسوی آسمان ها آمده
که چه کنم های زرد ما را مشق دهد
حتی غروب نیز با تو دلم آرام است.
و با عشق....
و تو چون بارانی بهاری هستی 
و من برفی زمستانی.
غبار آلودگی ام را نیز تو ببخش
اگر فرصت جانکاهی بر باده بی باره گشته ام را گم کرده ام.

هستی بر هستی ات مهتاب وار می رقصد 

که تو لبریز پروازی.

 
نمی توانم آن گونه که بایدم چیزی بگویم
 نمی توانم آن گونه که بایدم چیزی بگویم
اما
اما باور کن
 نه به سياهي اين تار شب
که به سپيدي روزگاري که مي آيد
بر کف بي بهانه ام
از دستانت رنج مي زدايم 
و فرياد بر مي آرم
که اي آسمان اين دروغين شب ها
نيک بنگريد
که کسي هست کنارم که بلندايش
از بلنداي آبيت
بلند پرواز تر است
که کسي هست که بداند عشق چيست
و من
و من تمام خويش را
تمام احساسم را 

تمام روح بي روحم را
به او مي دهم

تمام عشقم را

او
او تمام ناتمام من است
و مي غرم که تويي کنارم
و فريادم را به گوش تمام آدم ها خواهم رسانيد
که تمام ناتمام اينجاست
کنار من.
زيبا و مغرور.


تا شمع تو افروخته پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
در روی تو بی قرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم


اما ديگر مني است
نمي دانم چگونه گفتم من

ديگر مني نيست
من شده ام تو
 تنها تو
و اين آغازي است
آغاز راهي که مي انجامد
به
عشق...
تنها عشق... 

و تو

 

همين
تمام من تنها تو شده اي و بس...

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386 2:27 توسط پیشی و جوجو |