تبليغاتX
بوسه های خرامان

بوسه های خرامان
بودنم را به بودنت وام داده ام


 

این روزها گرم گرمم

به آغوشت می اندیشم...

نگاهت که می کنم خیره خیره

پرواز می کنم

و تو

اینجایی

در آغوشم

و من

گرم گرمم

به آغوشت می اندیشم....

                                       جوجو

 

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387 4:4 توسط پیشی و جوجو |


 

می دونی داشتم فک می کردم، نمی دونم به چی ولی انگار داشتم به همه چی فک می کردم...

به تمام روزهای تنهایی، به تمام تنهایی ها، به تمام غم هایی که رفتند. رفتند و انگار نه انگار که نیستند.

داشتم فک می کردم تا حالا از رفتن چیزی این قد خوشحال بودم... اما هرچی فک می کنم چیزی یادم نمیاد.

دارم همین طور که فکر می کنم این فنجون قهوه رو سر می کشم یهو یاد یه فنجون چایی آبی می افتم شایدم قرمز بود... نشسته بودم کف زمین چهار زانو و داشتم چایی می خوردم، جوشیده بود انگار ؛ درست یادم نیست ولی اصلا احساس نکردم آبزیفو ِ با یه دلهره عجیب داشتم چایی رو سر می کشیدم و خیره به چشمای تو نگا می کردم اصلا هم به هیچی فک نمی کردم نه به دلهره نه به رفتنم و نه به بعدش. می دونستم راستش رو بخوای می دونستم که انگاری همه چی همونی می شه که تو می خوای می دونستم که اشتباه الماسم رو پیدا کردم. داشتم چایی رو تموم می کردم که یه چیزی ته دلم بود می خواستم فریادش بزنم اصلا خود خودش داشت می اومد بالا که بشینه روزبونم که فریادش بزنم اومد ولی یه نگاه بود که زبونم رو بند آورد تنها سرم رو انداختم پایین و جورابای سفیدم رو پوشیدم. یادم نمیاد چرا با اون شلوار جین مشکی جوراب سفید پوشیده بودم. اما تا پام رو از در گذاشتم بیرون یهو دوباره اومد همون فریاد همون ولی انگار دیر بود و تو گفتی برو و من سرم انداختم پایین و با همون دلهره عجیب رفتم تو حیاط و...

ولی بالاخره فریادش زدم یادمه درست یادمه وقتی سرمست شدم با نفسای تو با گرمای عشق تو وقتی اون نگاهت توی اون خیابون یادته رو اون سکو کنار خیابون همونجا که نگران بودی همونجا آره فریاد زدم گفتم که می خوام همیشه یه ما باشیم یه مای گنده یادم نمای چه جوری رسیدیم به پارکینگ دیگه نه صدایی می تونستم بشنوم و نه اینکه چیزی ببینم تنها این گرمای دستان تو بود که آرومم می کرد.

الان که دارم قهوه رو تموم می کنم یاد اون یه لیوان آب می افتم که خوردیم هیچ وقت مزش از زیر زبونم نمی ره.

دیگه یه چرخی زدم و فنجون خالی رو گذاشتم روی ظرفشویی با خودم گفتم امشب نگا کن یاد چه چیزایی افتادم به خودم گفتم برو بابا بشین جوجو خان این کارات رو تموم کن تو هم کشتی مارو با این بیمارستانت ولی نمودنم چرا دست و بالم به کار نمی ره.

-          نگاش کن تو رو خدا چه ناز شده نازنازی خودمه آخی چه قد دلم براش تنگ شده.

آره یادم اومد این عکسه یادم آورد. یه هفت روزی انگار مونده بود بود که من سر از پا نمی شناختم اما این هفت روز کجا و اون هفت روز کجا آخه الانم همین هفت روز مونده ولی این بار انگار هفتاد روزه. آره انگار هر یه روز داره مثل یه سال می گذره. وای خدا چه قد کار دار باید برم موهام رو اصلاح کنم اون چیزی که برات دیده بودم بگیرم این گلا رو برات آماده کنم اووه چه قد کار دارما ولی آخه دست و بالم به کار نمی ره که... می دونم به چی فک می کنم آره به همه چی به همه هستی خودم به پیشولی شیطون خسیس اصفهانی اسکاتلندی کوشولوی بالدار اوه اوه الان اژدها وارد می شدم با اون نفسای داغ داغ که من قارچای خودم رو باهاش کفاف می کنم.

-          سلام اژدها کوشولو

آره می دونم؛ دارم فک می کنم. به تو تمام نا تمام من.

دوستت دارم.

جوجو

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 3:22 توسط پیشی و جوجو |


 

گفتنش بهانه نمی خواهد،

هرچقدر بگویی هنوز تازه است و شنیدنی...

بارها گفته ام و شنیده ام و باز می گویم و می گویم و می شنوم...

همیشه دوستت دارم

بی بهانه و دلیل.

نه که دلیل ندارد، دارد.

بهانه های کوچک و بزرگی دارم برای دوست داشتنت،

ولی چه بهانه ای بزرگ تر از این که تو، تویی... 

                                                                                                  پیشی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387 0:10 توسط پیشی و جوجو |


 

کسی نیست.

کسی نیست انگار.

باز من مانده ام و بی تابی.

کسی نیست انگار.

و من

در آغوشت،

بهانه هایم را به نگاهی باخته ام.

هیچ می دانستی؛

تمام این روزها خوابهایم،

از آن توست.

و تو

می دانم؛

که اینجایی.

نگاه که می کنم تنم را،

تن بی تنم را،

تو را که ایستاده ای؛

غرور آباد عشقم  را می بینم.

                                                                         جوجو

 

پیشی نوشت: از جوجو پرسیدم غرور آباد عشق یعنی چی؟ اونم توضیحات جامع و کاملی داد که دیدم حیفه همراه این شعر یادگار نمونه. این است آن توضیحات:

به روستا مي گن آبادي، يه جايي مثل سرزمين، اما سر زمين پر از سبزي و زيبايي 

فرض کن کوير رو. تو کوير هيچ جا آب نيست. حالا اگه يه جا آب پيدا بشه اونجا سرسبز مي شه. اونجا آبادي مي گن بهش. انگاري که توي يه برهوت همين يه تيکه از سرزمين خدا سر سبزه اين آباديه ديگه. حالا توي اين آبادي که اينجا داريم، به جاي سرسبزي اون آبادي مذکور توي کوير، عشق داريم. يعني که توي دنيا که عشق نمي توني پيدا کني، يه جايي هست که عشق پيدا کردي و آباد شده. به خاطر وجود عشقه که آباد شده. اما غرور: اين آبادي که با عشق آباد شده هرجايي نيست که، کميابه. نمي شه به راحتي پيداش کرد. برای همين بهش غرور مي ورزي. به آبادي عشقت مغروري، مغروری که اين آبادي رو داري و عضوی از اين آبادي هستي.

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 1:3 توسط پیشی و جوجو |