تبليغاتX
بوسه های خرامان

بوسه های خرامان
بودنم را به بودنت وام داده ام


 

و اکنون٬
در آستانه سفرم٬
سفری دور٬
سفری تنها٬
سفری دلتنگ...
که شاید اصلا سفر نیست.
شاید اصلا نمی روم...

می روم،
ولی قلبم با توست.
این رفتن نیست٬
ماندن است٬
با تو بودن است٬
ولی چه سود؟
اشک ها امانم نمی دهند.
می غلتند بر گونه هایم.
و نمی توانم بگویمشان که بایستند.

می دانم،
لحظه های سبزی داشتیم.
و لحظه های سبزتری در پیش رو
چه کنم؟
می ترسم از تاریکی،
که نمی شناسمش.
از روزهایی که نیامده اند.
از تنهایی،
از سرما...

به دلم بگو...
بگو که هستی.
که همیشه هستی.
که تنها نیست...
که ما شده است.
ما یی به وسعت بی کران شادی ها،
و عظمت روشنایی،
و پاکی مهربانی...

و من،
تکه ای دارم از وجود تو،
که سفید است و سخت.
شاید آن تکه،
مرحمی باشد بر دل تنگم،
در شب های سرد...

می روم...
به افق ها می نگرم.
و آن ترانه در گوشم می خواند که:
«وقتی می آی صدای پات
از همه جاده ها می یاد
انگار نه از یه شهر دور
که از همه دنیا می یاد»

و می اندیشم به لحظه دیدار،
که دور است و نزدیک...
می دانم،
آن لحظه می آید.
و من بار دیگر،
خود را به آغوش گرمت می سپارم.

می اندیشم،
به صدای مهربانت،
که رهایم می کند از همه دلتنگی ها.
و به یاد می آورم،
آنچه می گفتی...
و لبخندی بر لبم می نشاند،
مرور روزهایی که گذراندیم.
و عشقی که لبریزمان کرد.
و این گونه شاید،
می توانم،
بمانم و بشمارم روزها را،
تا برسد آن لحظه که منتظرش هستیم.

و می دانم که لحظه ای است،
آسمانی،
از جنس نور،
که می شود با آن،
دوری ها را روشن کرد
و تنهایی ها را...

من که می دانم،
تو همین جایی...
می یابمت اگر کمی نگاه کنم.
تو نزدیک تر از آنچه هستی که فکر می کنم.
تو این جایی،
در قلبم...
و با هر بار طپش می شنوم صدایت را،
و حس می کنم گرمی وجودت را...

و این گونه شاید ساده تر باشد،
تحمل بغضی که گلویم را می فشارد...

                                                                                          پیشی
                                                                                    ۲۲ فروردین ۱۳۸۷

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 19:56 توسط پیشی و جوجو |


 

دو ماه پیش بود.
شاید چند روز بیش تر.
من تنها بودم.
بی تو...
انگار گم گشته ای داشتم.
و تو را یافتم.
و من ما شدم.
آن روز خوب،
دلم را به تو دادم و
تو در قلبم جا گرفتی.
با تو خندیدم.
و گریه کردم.
در آغوشت آرام گرفتم.
و با بوسه هایت،
شاعر شدم...

تو را دوست دارم.
تو که تمام منی،
تمام ناتمام منی...
بمان.
بمان برای بودنمان.
برای پرواز...
برای اوج...
بمان.
برای تمام نبودن ها بمان.

روزها که می گذرند.
ثانیه ها،
انگار که نمی گذرند.
که من،
به آغوشت،
آرام مانده ام.

این جا،
آرزوهایی هستند،
که آرزو نیستند دیگر
و رویاهایی،
که رویا بودند.
بوسه هایی که می بوسم.
و عشقی،
که عاشق می شود...

                                                                    پیشی و جوجو

پ.ن. این شعر رو پیشی شروع کرد و جوجو ادامه اش رو نوشت.
و پیشی همین جا اعلام می کنه که کم آورد.
جهت اطلاع نوشته های پیشی سرمه ایه.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387 11:57 توسط پیشی و جوجو |


 

نگاهت انتهای شبهای بارانی است و من هنوز خیس نگاه توام!

                                                            جوجو

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387 0:50 توسط پیشی و جوجو |


 

اینجا کنار تو ایستادن خود عشق است، خود رویا، خود بی تابی.

تو را که می بینم عشق می بینم، شور، زندگی، تمام نا تمامم.

تو را که می بوسم انگار تمامم غرق تو می شود.

و تو

انگار خود منی.

و تو

انگار خود عشقی.

و تو...

و تو خود تویی.

خود بی تابی، خود عشق.

تو را که به آغوش می کشم،

تو که مرا می بوسی،

مست می شوم.

مست تو

خود تو

خود عشق

خود من

خود ما.....

                                                                                   جوجو

پیشی نوشت: مرسی جوجو. منم همینایی که گفتی. است...
پیش تو نشستن وقتی اینو می نوشتی خیلی کیف داره، خیلی زیاد...
دوستت دارم جوجو جونم...
عیدت هم خیلی مبارک. (با تاخیر!)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 14:59 توسط پیشی و جوجو |


 

تنها ساعتی باقی است

اینجا انگار کسی نیست جز تو

انگار چیزی نیست جز عشق

انگار دنیایی نیست جز دنیای ما

بهاری نیست الا بهار ما

تمام کردی تمام نا تمامم

می خواهم در این سکوت فریاد برارم

دوستت دارم.

سال نو مبارک پیشی.

امیدوارم سالی بهتر از همیشه داشته باشیم.

کنارهم پایدار تر استوار تر عاشق بمانیم.

                                                       جوجو

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387 8:18 توسط پیشی و جوجو |