تبليغاتX
بوسه های خرامان

بوسه های خرامان
بودنم را به بودنت وام داده ام


 

این خط را می کشم و می آیم...

اما کجا...تا آن سر خط؟

نگاه کن ببین که ایستاده ام

ایستاده ام اینجا که روی نقطه های نامم

دوباره خرامش نگاهت را حس کنم.

این خط را می کشم و

از در پشتی می دوم تا بدان جا...

تا برسم به سرخی بوسه هایت.

ببین که ایستاده ام

ایستادنم را باور کن.

می دانم که می دانی

می دانم صبرهایم را سخت می دانی.

می دانم که "به جهنمت... بگذار شود" بوی عشق می دهد و

من طعم بی بهانگی ام را ناچشیده خط می زنم

پس بگذار این زمان نایستد

بگذار من بی تابانه بهانه هایت را بهانه گردانم برای بوییدنت

این را می کشم

می کشم تا آخر اما بدان

بدان این خط برای من خط نمی شود

تا تو نیایی و

من دوان بر سر ماهی نگاهت آغوش نگشایم این خط که خط نمی شود

 می مانم و این را می کشم تا بدانجا که بیایی

بیایی و این نقطه های نامم را برایم باز تو بگذاری.

بیای و این خط را از تلاقی بودنمان بکشیم

خط را تا انتها تا انتهای بودنم باهم بکشیم...

و من  این خط را می مانم و می کشم تا تو نقطه های نگاهت را به عطر بودن

 برقصانی.

جوجو

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387 5:27 توسط پیشی و جوجو |


 

پنج ماه پیش،
در شبی مانند همه شب ها، 
من و تو دیگر نبودیم،
و تنها یک ما بود ...

شروع کردن زیبا بود و ساده،
به سادگی خوردن یک گاز بستنی،
به سادگی یک لبخند کودکانه...

پنج ماه گذشت...
به همان سادگی شروعش،
هنوز هم زیباست و تازه،
و  پر از دوست داشتنی ها...

بهترینم،
دوستت دارم. می دانی؟
پنج ماه است که هر لحظه بیشنر دوستت دارم.

                                                                                 پیشی

پ.ن. ۳ روز دیگه پیش همیم. 

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387 1:45 توسط پیشی و جوجو |


 

این روزها گرم گرمم

به آغوشت می اندیشم...

نگاهت که می کنم خیره خیره

پرواز می کنم

و تو

اینجایی

در آغوشم

و من

گرم گرمم

به آغوشت می اندیشم....

                                       جوجو

 

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387 4:4 توسط پیشی و جوجو |


 

می دونی داشتم فک می کردم، نمی دونم به چی ولی انگار داشتم به همه چی فک می کردم...

به تمام روزهای تنهایی، به تمام تنهایی ها، به تمام غم هایی که رفتند. رفتند و انگار نه انگار که نیستند.

داشتم فک می کردم تا حالا از رفتن چیزی این قد خوشحال بودم... اما هرچی فک می کنم چیزی یادم نمیاد.

دارم همین طور که فکر می کنم این فنجون قهوه رو سر می کشم یهو یاد یه فنجون چایی آبی می افتم شایدم قرمز بود... نشسته بودم کف زمین چهار زانو و داشتم چایی می خوردم، جوشیده بود انگار ؛ درست یادم نیست ولی اصلا احساس نکردم آبزیفو ِ با یه دلهره عجیب داشتم چایی رو سر می کشیدم و خیره به چشمای تو نگا می کردم اصلا هم به هیچی فک نمی کردم نه به دلهره نه به رفتنم و نه به بعدش. می دونستم راستش رو بخوای می دونستم که انگاری همه چی همونی می شه که تو می خوای می دونستم که اشتباه الماسم رو پیدا کردم. داشتم چایی رو تموم می کردم که یه چیزی ته دلم بود می خواستم فریادش بزنم اصلا خود خودش داشت می اومد بالا که بشینه روزبونم که فریادش بزنم اومد ولی یه نگاه بود که زبونم رو بند آورد تنها سرم رو انداختم پایین و جورابای سفیدم رو پوشیدم. یادم نمیاد چرا با اون شلوار جین مشکی جوراب سفید پوشیده بودم. اما تا پام رو از در گذاشتم بیرون یهو دوباره اومد همون فریاد همون ولی انگار دیر بود و تو گفتی برو و من سرم انداختم پایین و با همون دلهره عجیب رفتم تو حیاط و...

ولی بالاخره فریادش زدم یادمه درست یادمه وقتی سرمست شدم با نفسای تو با گرمای عشق تو وقتی اون نگاهت توی اون خیابون یادته رو اون سکو کنار خیابون همونجا که نگران بودی همونجا آره فریاد زدم گفتم که می خوام همیشه یه ما باشیم یه مای گنده یادم نمای چه جوری رسیدیم به پارکینگ دیگه نه صدایی می تونستم بشنوم و نه اینکه چیزی ببینم تنها این گرمای دستان تو بود که آرومم می کرد.

الان که دارم قهوه رو تموم می کنم یاد اون یه لیوان آب می افتم که خوردیم هیچ وقت مزش از زیر زبونم نمی ره.

دیگه یه چرخی زدم و فنجون خالی رو گذاشتم روی ظرفشویی با خودم گفتم امشب نگا کن یاد چه چیزایی افتادم به خودم گفتم برو بابا بشین جوجو خان این کارات رو تموم کن تو هم کشتی مارو با این بیمارستانت ولی نمودنم چرا دست و بالم به کار نمی ره.

-          نگاش کن تو رو خدا چه ناز شده نازنازی خودمه آخی چه قد دلم براش تنگ شده.

آره یادم اومد این عکسه یادم آورد. یه هفت روزی انگار مونده بود بود که من سر از پا نمی شناختم اما این هفت روز کجا و اون هفت روز کجا آخه الانم همین هفت روز مونده ولی این بار انگار هفتاد روزه. آره انگار هر یه روز داره مثل یه سال می گذره. وای خدا چه قد کار دار باید برم موهام رو اصلاح کنم اون چیزی که برات دیده بودم بگیرم این گلا رو برات آماده کنم اووه چه قد کار دارما ولی آخه دست و بالم به کار نمی ره که... می دونم به چی فک می کنم آره به همه چی به همه هستی خودم به پیشولی شیطون خسیس اصفهانی اسکاتلندی کوشولوی بالدار اوه اوه الان اژدها وارد می شدم با اون نفسای داغ داغ که من قارچای خودم رو باهاش کفاف می کنم.

-          سلام اژدها کوشولو

آره می دونم؛ دارم فک می کنم. به تو تمام نا تمام من.

دوستت دارم.

جوجو

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 3:22 توسط پیشی و جوجو |


 

گفتنش بهانه نمی خواهد،

هرچقدر بگویی هنوز تازه است و شنیدنی...

بارها گفته ام و شنیده ام و باز می گویم و می گویم و می شنوم...

همیشه دوستت دارم

بی بهانه و دلیل.

نه که دلیل ندارد، دارد.

بهانه های کوچک و بزرگی دارم برای دوست داشتنت،

ولی چه بهانه ای بزرگ تر از این که تو، تویی... 

                                                                                                  پیشی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387 0:10 توسط پیشی و جوجو |


 

کسی نیست.

کسی نیست انگار.

باز من مانده ام و بی تابی.

کسی نیست انگار.

و من

در آغوشت،

بهانه هایم را به نگاهی باخته ام.

هیچ می دانستی؛

تمام این روزها خوابهایم،

از آن توست.

و تو

می دانم؛

که اینجایی.

نگاه که می کنم تنم را،

تن بی تنم را،

تو را که ایستاده ای؛

غرور آباد عشقم  را می بینم.

                                                                         جوجو

 

پیشی نوشت: از جوجو پرسیدم غرور آباد عشق یعنی چی؟ اونم توضیحات جامع و کاملی داد که دیدم حیفه همراه این شعر یادگار نمونه. این است آن توضیحات:

به روستا مي گن آبادي، يه جايي مثل سرزمين، اما سر زمين پر از سبزي و زيبايي 

فرض کن کوير رو. تو کوير هيچ جا آب نيست. حالا اگه يه جا آب پيدا بشه اونجا سرسبز مي شه. اونجا آبادي مي گن بهش. انگاري که توي يه برهوت همين يه تيکه از سرزمين خدا سر سبزه اين آباديه ديگه. حالا توي اين آبادي که اينجا داريم، به جاي سرسبزي اون آبادي مذکور توي کوير، عشق داريم. يعني که توي دنيا که عشق نمي توني پيدا کني، يه جايي هست که عشق پيدا کردي و آباد شده. به خاطر وجود عشقه که آباد شده. اما غرور: اين آبادي که با عشق آباد شده هرجايي نيست که، کميابه. نمي شه به راحتي پيداش کرد. برای همين بهش غرور مي ورزي. به آبادي عشقت مغروري، مغروری که اين آبادي رو داري و عضوی از اين آبادي هستي.

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 1:3 توسط پیشی و جوجو |


 

تمام وجودم را از یاد برده ام؛

که تمامم را

تمام تو،

تمام کرده است.

                                            جوجو

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 0:40 توسط پیشی و جوجو |


 

نمی دونم دیشب چی شد،
نمی دونم چرا انقدر بهونه گرفتم،
نمی دونم دلم از چی و از کی پر بود،
نمی دونم اون گریه ها برای چی بود،
نمی دونم اون همه اشک از کجا اومد،
نمی دونم چرا وقت خداحافظی با غصه رفتم،
نمی دونم چرا تو رو با غصه هام غصه دار کردم،
نمی دونم...

می دونم که نباید این جوری می شد،
می دونم باید از اول حرف می زدم،
می دونم باید در جواب سوالت می گفتم آره،
                  سؤالی که پر از عشق بود و چند بار ازم پرسیدی،
                 پرسیدی می خوام گریه کنم؟ 
                و من هربار گفتم نه درحالی که تو دلم طوفان به پا بود...
می دونم خوابت می یومد ولی به گریه هام گوش دادی،
می دونم روزت در نگرانی گذشت،
می دونم... 

می خوام اعتراف کنم دلم برای صدای شیطونت که بهم گفت غصه نخور تنگ شده بود.
             آخه نصف شبا صدات صدای خودت نیست...
می خوام اعتراف کنم همون یه جمله برای آروم کردنم کافی بود...
می خوام اعتراف کنم...

                                                                                                   پیشی 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 19:59 توسط پیشی و جوجو |


 

من...
تو...
ما...  

               این جا...
                آن جا...
                به فاصله یک قاره...
                دور از همیم آیا؟

نه
نزدیک تر از نزدیکی هاییم...
و بینمان هیچ نیست،
جز عشق...
که نزدیکمان می کند.

بی فاصله عشق، عشق نیست...
 شاید عادت است،
یا وابستگی...

بین ما تنها عشق است و عشق است و عشق...
که روز به روز افزون می شود،
و دلم ذوب می شود از گرمایش...

تو که حرف می زنی،
من گوش می سپارم...
کاش بدانی که گوش می دادم،
که دلم برایت پر می کشید،
که گرفت از غصه هایت،
که درآغوشم بودی و من می شنیدم...
هیچ نداشتم بگویم،
نتوانستم پاسخ دهم به دل دریاییت...

فقط می گویم:
 همه دلتنگی ها و بی تابی ها و نگرانی ها،
با کنار هم بودن شاید ساده شود و قابل تحمل...

می دانم که می دانی،
حرف هایم تکرایست...
فقط برای این است که بدانی من هم می دان
م،
و دوستت دارم...

                                                                                             پیشی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 21:13 توسط پیشی و جوجو |


 

مهربانم،

نمی دانم کلمات می توانند بگویند چه قدر دوستت دارم؟

نه، هیچ کلمه ای نیست که بیان کند عشقم را...

می دانی که تو را بیش از آنچه بتوانم بگویم دوست دارم.

بیشتر از تمام بوده ها و نبوده ها،

و همه آرزوها...  

 

مهربانم،

عشق به تو لحظه لحظه وجودم را لبریز می کند.

این عشق بی پایان است،

هر روز بیشتر می شود و من هر روز می پرسم،

مگر می شود تو را بیش از این دوست داشت؟

و روز بعد می بینم که آری، می شود...

گاهی فکر می کنم من چه کرده ام که این عشق پاداشم بوده؟

چه طور به خدا بگویم شاکرم برای داشتنت...

 

مهربان ترینم،

هر چه بنویسم کم است...

بیش از این نمی نویسم...

فقط می گویم:

                           دوستت دارم

                                     و همیشه دوستت دارم...

                                                                                            

                                                                                                                 پیشی

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 19:23 توسط پیشی و جوجو |